مجموعه روایتهایی خواندنی از زندگی سردار شهید محمدباقر طاهرپور فرمانده یگان پهپادی هوافضای سپاه. مردی که نمیخواست زمینی باشد و آخر هم آسمانی شد. کسی که هواپیما، رویای بچگیاش بود. رویایی که خیلی زود به آن رسید. رسیدنی که لذتش را فقط برای خودش نگه نداشت. طوری زندگی کرد که همۀ آدمهای کشورش از خلبان شدنش لذت بردند.
محمدباقر طاهرپور کسی بود که تا قبل از شهادت کمتر کسی میشناختش. آنقدر ناشناس که وقتی ترور آلارم لیست فرماندهانِ هوافضای مورد هدف را منتشر کرد، اسمش توی لیست نبود. خانوادهاش هم حتی نمیدانستند محمدباقر چه سَری در سرهای هوافضای سپاه دارد.
آنقدر کارش را تر و تمیز انجام میداد که از خلبانی وارد یگان پهپادی هوافضا شد. کارش شد ساختن پهپاد. کسی که امضایش پای پهپاد شاهد 136 بود. همان پهپادی که پدافند چندلایه اسرائیل را سردرگم کرده بود. مردی که یگان پهپادی سپاه با فرماندهی او کابوس اسرائیل شده بود. بهقول رفیقهایش دیر آمد و زود هم رفت… زود ولی موثر.
گزیدهای از کتاب «مردی که میتوانست پرواز کند»:
همکاران و رفقای نزدیک محمدباقر وقتی با او ندار میشدند، «طاهر» صدایش میزدند. یک بار همان اول که طاهر به پهپادی آمده بود، توسط فرمانده بالاسرش، مسعود، تنبیه شد؛ تنبیهی که به خاطر نظم بود. همینطوری هم نظم برای طاهر مهم بود، اما بعد از آن تنبیه، چند برابر اهمیت پیدا کرد و رعایتش میکرد. همه طاهر را به ظاهر منظم و لباس و پوشش آنکاردکردهاش میشناختند. سرِ نظم سختگیر هم بود؛ چه وقتی که به عنوان نیروی پاییندست در هوافضای سپاه فعالیت میکرد، چه بعدها که به درجهٔ سرداری رسید و فرمانده یگان پهپادی شد. بعدها همین فرماندهی را دید که او را تنبیه کرده بود و گفت: «آقا مسعود، یادت هست من را آن اوایل تنبیه کردی؟» و از تنبیهش تشکر کرد؛ چرا که نظم را برایش جدیتر کرد.
مسعود هم در جواب خندید و گفت: «اگر میدانستم بعداً فرماندهام میشوی، دو بار تنبیهت میکردم.»

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.