دور و برم را با تعجب نگاه کردم. بلند گفتم: چی شد؟ پیرمرد شجاع به پشت بام چند خانه آن طرف تر اشاره کرد و گفت: اونجا رو ببینین او دو نفر داعشیا رو زدن.
دو مبارز با لباس های سیاه و صورت پوشیده شده مثل نینجاها از پشت بام پایین پریدند نزدیک و نزدیک تر شدند تا به فانوس رسیدند مامان بزرگ با دقت به آنها خیره شد و گفت: اینا نیروهای ویژه شوالیه ایرانی هستن

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.