«محمد به محض اینکه جلیل گفت «ندارمش… نمیبینمش» گازش را گرفت و با سرعت برق و باد از ضلع غربی به طرف ضلع جنوبی رفت. شاید ده، دوازده ثانیه نشد که پیچید به طرف ضلع جنوبی و از دور موتور را دید. به جلیل گفت: «زود چهرهنگاری کن ببینم کیه.» رسید به صد متر قبل از موتوری که کنار جوی پارک شده بود. همانجا توقف کرد و موتورش را خاموش کرد و با احتیاط به آن طرف حرکت کرد. ندوید؛ راه رفت، اما تند. میخواست ببیند چه میکند.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.