از روزی که اسکندر مقدونی تختجمشیدِ باشکوه ما را به آتش کشید، سومین داریوش هخامنشی کشته شد و پادشاهی ایرانیان بر باد رفت، بیش از هفتاد سال میگذرد. بیشتر شما که در برابر این آتش مقدس ایستادهاید، همچون من عمرتان کمتر از هفتاد سال است. بیشتر ما در روزگاری چشم به جهان گشودهایم که «ایران» نامی افسانهای بود؛ نامی که وارثان اسکندر میکوشیدند آن را انکار یا فراموش کنیم.
همۀ ما و پدران ما به ناگزیر سرسپرده و خراجگزار امپراتوری مقدونیان بودیم. جان و اموالمان در اختیار آنان بود و حتی دارایی خود را با سکههای سلوکی میسنجیدیم. در تمام این سالیان دراز، از ایرانزمین جز نامی در سرودهای باستانیِ اوستا و کتیبههای داریوش هخامنشی بر کوههای این سرزمین و خاطرهای در قلبهای پدران و مادرانمان باقی نمانده بود. ولی ما امروز از این خاطره و رؤیا، واقعیتی ساختهایم. روی خاک سرزمین خود و در زیر پرچم آن ایستادهایم و میگوییم اینجا ایران است.
مدتها بود که دلم برای چنین نیروی جوشانی در تن و جان خود، تنگ شده بود؛ آتشی که نور آن، سایۀ هر ترس و خشمی را ناپدید میساخت. بیپروا شمشیر میزدم و پیش میرفتم؛ ولی هیچ خشمی از این دشمنان در دلم نبود. آنها تاوان سرنوشتی را میدادند که خود برای خویش ساخته بودند. من نیز نه برای نفرت از آنها، بلکه برای ساختن سرنوشتی شمشیر میزدم که خود و مردمان سرزمینم را شایستۀ آن میدانستم.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.