روایتی از زندگی شهیده مهری زارع عباس آبادی از شهدای انقلاب اسلامی مشهد
…یک دفعه صدای بلند توی گوشش پیچید. برگشت سمت صدا. باورش نمی شد یک تانک داشت با سرعت زیادی به سمت آنها حرکت می کرد. زنانی که جلوتر از آنها ایستاده بودند، از جلوی تانک فرار کردند تا زیر شنی اش نروند.
تانک خیلی به آنها نزدیک شده بود، دستان مهری شل شده بود و فقط نوک انگشتان اقدس دستش بود. ناگهان زنی اقدس را گرفت و پرت کرد سمت جدول کنار خیابان اما مهری همان طور زل زده بود به تانک. نفسش به شماره افتاده بود نمی دانست چه کار کند…

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.