نمیتوانستم سکوت کنم. یک بار رفتم و به مادرم گفتم: «من این آدم رو نمیتونم تحمل کنم. نقطۀ مشترکی با هم نداریم. خونهم جهنمه. شبوروز به خودم فحش میدم.» مادرم گفت: «خواهر بزرگت داره جدا میشه. فعلاً صبرکن ببینیم داستان اون چی میشه و مردم دربارهمون چی میگن.» وقتی دیدم کسی به خواستهام اهمیتی نمیدهد، برگشتم سر خانهوزندگی خودم. باردار شده بودم. نمیتوانستم بدون حمایت خانواده چنین تصمیمی بگیرم و مستقل زندگی کنم. پسرم بعد از گذشتن دوسال از زندگی مشترکمان به دنیا آمد. بعد از تولد امیرمحسن، مشکلم را با مادرشوهرم در میان گذاشتم. گفتم که «پسرتون رو دوست ندارم. نمیتونم بیشتر از این صبر کنم.» ازش خواستم کمکم کند. خدا رحمتش کند زن بیحاشیه و سادهای بود. سواد نداشت؛ اما کوه صبر و اعتقاد بود. گفت: «حالا عیبی نداره مادر. کوتاه بیا. درست میشه. برای رضای خدا تحمل کن. زن باید مراقب زندگی باشه و شوهر و بچههاشو جمع کنه.»

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.