کتاب زندگینامه دانشمند هستهای شهید دکتر مسعود علیمحمدی
تا چهلم مسعود علی محمدی، مدام مهمان در خانهمان رفتوآمد میکرد. این گروه میآمد، آن یکی برمیگشت. اگر فکر میکردم لازم است، حتماً آقای رستگار و حاجآقا را در جریان میگذاشتم. بیشتر اوقات هم، خودِ آقای رستگار میآمد و در خانه مراقب اوضاع بود. مثلاً روزی که از یک نهاد امنیتی قرار بود بیایند، به حاجآقا گفتم. ایشان هم آقای رستگار را فرستاد که در جمع حاضر باشند. یک ضبطکنندﮤ صدا هم در جیب مانتویم گذاشتم و کنار مهمانها نشستم. آنها هم آمدند و پنج دقیقهای صحبت کردند و رفتند.
مشخص بود که ترجیح میدادند من تنها باشم، اما محال بود تأکیدات شهید مسعود علی محمدی را برای همراهی با حاجآقا فراموش کنم؛ همین بود که نگرانیام را هم با ایشان مطرح میکردم. همان هفتههای اول، چند روزی سر مزار مسعود، یک خانم میآمد و شروع میکرد به فحش و فضیحت دادن به دولت. یک آقای کتوشلوارپوشیدﮤ خیلی مرتبی هم دو صندلی جلوتر از مزار مسعود مینشست. تماس گرفتم و توضیح دادم آنچه را میدیدم و میشنیدم.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.