کتاب اردک دیوانه نوشتهی حامد هادیان اثری متفاوت، تکاندهنده و کاملاً مستند از دوازده روز زندگی در سایه موشکهای اسرائیل است؛ روایتی از جنگ، اما نه در سرزمینهای دور و نه از پشت میز تحلیل، بلکه از دل تهران، از میان مردم، از کوچهها و خیابانهایی که هنوز زندهاند.
در این کتاب، حامد هادیان ـ خبرنگاری که پیشتر با کتاب «خبرنگار دو دلاری» تجربهای صادقانه از جنگ اوکراین را روایت کرده بود ـ این بار جنگ را از درون ایران روایت میکند. دیگر خبری از ضاحیه، لبنان، سوریه یا اوکراین نیست؛ اینبار ایران یک سوی ماجرا ایستاده است و تهران، مقصد اصلی موشکهاست.
اردک دیوانه؛ جنگ از نگاه مردم، نه تحلیلگران
«اردک دیوانه» تلاش میکند جنگ را نه در قالب آمار و تحلیلهای سیاسی، بلکه از نگاه مردم عادی روایت کند؛ مردمی که در کوچههای خاکخورده تهران نفس میکشند، میترسند، امید دارند و زندگی را ادامه میدهند.
در این کتاب با روایتهایی روبهرو میشویم از:
- جشن عروسیای که معلوم نیست آغاز زندگی است یا پایان آرامش
- حضور در محل اصابت موشکهای اسرائیلی و مواجهه مستقیم با ویرانی
- تهرانی که دیگر شلوغ نیست، اما هنوز زنده است
- خانههای نیمهجان فرماندهان سپاه و دانشمندان هستهای
- و روایتهایی که در قالب بیستودو گزارش خبری، تصویری واقعی از ایران امروز ارائه میدهند
این کتاب، گزارشی است از ایرانِ جان؛ گزارشی که قرار است از تهران دوستداشتنی به دل ملت ایران مخابره شود.
چرا باید کتاب اردک دیوانه را بخوانیم؟
- مطالعه کتاب «اردک دیوانه» تنها خواندن یک روایت جنگی نیست، بلکه تجربهای عاطفی، ملی و انسانی است. این اثر به ما کمک میکند:
- بفهمیم در روزهای سخت چه بر ایران گذشته است
- پیوند عاطفی عمیقتری با هویت ملی و میهندوستی برقرار کنیم
- با ارزشهایی چون فداکاری، تعاون، همدلی و یاریرسانی به هموطنان بیشتر آشنا شویم
- جایگاه شهید، شهادت، علم و امنیت ملی را بهتر درک کنیم
«اردک دیوانه» کتابی است که هم ذهن را درگیر میکند و هم دل را.
برشی از کتاب اردک دیوانه:
تلخ ترین صحنه آن جا بود که نه موشکی دیده میشد و نه پدافندی. فردایش به خانهای در حاشیه شهر رفتم. خانهای که دیگر صدای بازی از آن نمیآمد. نفس کشیدن در آن کوچه سخت بود؛ حتی پیش از شنیدن روایت مادر دو کودک. ظهر، وسط کوچهای یک متری روی یک موکت بازی میکردند. معلوم نبود تکهای از پهپاد منهدم شده افتاده بود یا گلولهای از پدافند که در آسمان خودکشی نکرده همان روز آن کوچه برای همیشه خاموش شد. مثل دریایی ساکت بعد از غرق شدن.
ترکش ها هنوز روی دیوار و در پیداست. مادر یکی از کودکان که نمیتوانست فارسی درست صحبت کند گفت:
«نفهمیدم چی شد؟! فقط وقتی بچهم رو بغل کردم دیدم از گردنم خون میاد … پسرم توی بغلم مرد!
کنارش ایستاده بودیم. دوستم آرام گفت: این زن دیگر مادر نمیشود.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.