« آفتاب در حجاب » نوشتۀ « سيد مهدي شجاعي» نگاهي نو به مظلوميت اهل بيت و قيام حسيني است. در اين كتاب سوم شخص قصه، در حال واخواني زندگي حضرت زينب(س) و اتفاقات آن دوران با خود آن بانوي قهرمان است. اين كتاب، تاريخي مرثيه گونه است كه گاهي به پس كوچه هاي زندگي و وقايع كودكي زينب(س) سر مي زند و از خاطراتي كه ريشه در آينده دارد نقل مي كند و لحظه اي در گرد و خاك نبرد كربلا غرق مي شود.
اين كتاب كه در هجده پرتو ( هجده قسمت) نوشته شده است، تصاوير ادبي و عاطفي غم انگيزي را به مخاطب منتقل مي كند. هرچند مخاطب راوي فقط زينب است اما در واقع مخاطب قصه گو همه كساني است كه مي خواهند به شناخت كاملي از تاريخ سرخ رنگ آن روزها برسند. به همين خاطر در بخشي از كتاب عمامه پيامبر(ص) مي گويد كه بر سر حسين(ع) نشسته و او پيامبرگونه در مقابل لشكري جاهل و باطل فرياد معرفت خواهي سر مي زند و آنان را به دانستن دعوت مي كند؛ در بخشي ديگر از تكيه گاه بودن زينب مي گويد و اين كه چشم كودكان و بانوان و بيمار كربلا همه به او مانده بود و حتي وقتي برادرش از ميدان نبرد در هنگامه تنهايي خويش برمي گشت با ديدن زينب(س) نيرو تازه مي كرد و عطش را از ياد مي برد. در قمست ديگر لحظه هاي غربت كوفه را مويه مي كند و مجمري مي گويد كه نبود و زن كوفي به زنان اسير كاروان بخشيد، همان لحظه هايي كه زينب نگذاشت نان و خرماي صدقه در كام كودكان كاروان به قوتي لايموت تبديل شود. اين كتاب فقط واگويه اي تاريخي نيست بلكه روضه اي مكشوف از غصه هاي بي پناه زينب است. در لحظه لحظه هاي كتاب بغضي تلخ همراه خواننده است تا او را غرق ماتمي مقدس كند.
«چهار ساعت، اين كاروان خسته و مجروح و ستم كشيده را بر دروازۀ جيران نگاه مي دارند تا شهر را براي جشن اين پيروزي بزرگ مهيا كنند. به نحوي كه دروازه از اين پس به خاطر معطلي چند ساعته ، دروازه ساعت نام مي گيرد.
پيش از رسيدن به شام، تو خودت را به شمر مي رساني و مي گويي … .»

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.