بی بی پله ها با سرعت پایین آمد. انگار پنجاه سال جوان تر شده است و ردی از پیری روی زانوهایش نیست. سیکنه سادات در حیاط کنار مادر و صدیقه نیشسته بود. چادر سفید گلدارش را تنگ گرفته بود. دو پله مانده به حیاط بی بی ایستاد و گفت: خوندن مادر الان باید جواب بدی. سیکنه سکوت کرد. چشم هایش را بست. صدیقه بلند شد و رو به رویش ایستاد صدیقه نمی توانست جلوی هیجانش را بگیرد چند باری سیکنه را صدا کرد اما چشم های سکینه هم چنان بسته بود.
خدیجه خانم چیزی نمی گفت منتظر جواب نبود نشسته بود و با صورت در هم رو به رو را نگاه می کرد در کتابخانه سید علی که کنار عاقد نشسته بود قلبش تند تند می زد و نگران بود. عرق از بالای گردنش راه گرفته به داخل پیراهن سفیدش. شروع کرد به صلوات فرستادن بی بی دست روی شانه ی سیکنه گذاشت. سیکنه باز هم مکث کرد انگار رفته بود جایی دور اجازه اش را بگیرد و برگدد. زیر لب صلوات فرستاد: توکل به خدا و با اجازه ی مولام امیرالمومنین بله!

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.