همسفر آتش و برف

روایت فرحناز رسولی از سعید قهاری سعید

وزن315 گرم
نویسنده
موضوعخاطرات همسر شهدا
ناشر
قطع کتابرقعی
نوبت چاپچهارم
سال انتشار1393
تعداد صفحه303
زبان کتابفارسی

450.000 تومان

موجود در انبار

ارسال رایگان پستی برای سفارش های بالای 5 میلیون تومان  جزئیات

ارسال فوری در همان روز برای سفارشات با مقصد شهر تهران و کرج  جزئیات

معرفی کتاب همسفر آتش و برف

کتاب همسفر آتش و برف به قلم فرهاد خضری و به روایت فرحناز رسولی، همسر سردار شهید حاج سعید قهاری، اثری مستند-روایی است که توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده است. این کتاب، خاطرات تلخ و شیرین بیش از ۲۵ سال زندگی مشترک این بانو با همسر شهیدش را در قالبی ادبی و جذاب بازآفرینی کرده و به خواننده فرصتی می‌دهد تا با ابعاد تازه‌ای از زندگی و عشق آشنا شود.

جنگ، همواره تصویری سخت و مردانه از خود نشان داده است؛ اما در این اثر، ما با زنی مقاوم و عاشق روبه‌رو می‌شویم که با روایت‌های ناب و صمیمانه‌اش، داستان زندگی مشترک خود را به شکلی خواندنی و دلنشین به تصویر کشیده است. همین ویژگی، کتاب را از یک خاطره ساده فراتر برده و به یک «غزل-داستان» عاشقانه ایرانی تبدیل کرده است.

فرهاد خضری در نگارش این اثر، قالبی تازه و درست را برای روایت زندگی شهید قهاری انتخاب کرده است؛ فرمانده‌ای که سال‌ها در ارتفاعات غرب کشور و کویرهای تفتیده برای آرمان‌هایش جنگید و سرانجام در هفتم اسفند ۱۳۸۵ در مصاف با اشرار و ضدانقلاب به شهادت رسید و به یاران شهیدش پیوست.

آنچه در زندگی این زوج بیش از هر چیز خودنمایی می‌کند، درهم‌تنیدگی عشق زمینی با عشقی آسمانی است؛ عشقی که فرحناز رسولی با صبر، استقامت و پایمردی همراهی‌اش کرد و در سخت‌ترین شرایط، چون تکیه‌گاهی استوار در کنار همسرش ایستاد.

از نکات برجسته کتاب، تحقیق دقیق و اصولی فرزانه مردی در گردآوری روایت‌هاست و همچنین آغاز هر فصل که همچون داستانی مستقل و کامل نوشته شده و به لذت خواندن کتاب می‌افزاید.

«هم سفر آتش و برف» نخستین گام جدی در پیوند میان رمان و مستند است؛ اثری که می‌توان آن را نمونه‌ای موفق از شاخه‌های نوین ادبی همچون «زندگی‌نامه داستانی» و «خاطره-داستان» دانست. نویسنده نیز این شیوه را با عنوان «رمان مستند» معرفی کرده؛ پیشنهادی تازه برای نامیدن گونه‌ای ادبی که سال‌ها در مرز میان خاطره و داستان در رفت‌وآمد بوده است.

خواندن این کتاب، شما را برای چند روز از زندگی روزمره جدا می‌کند و به دنیای مردی می‌برد که همه هستی‌اش را وقف ایران کرده بود؛ مردی که عشقش به خانواده و ایمانش به آرمان‌ها، داستان زندگی‌اش را جاودانه ساخت.

بریده ای از کتاب همسفر آتش و برف:

«اینجا حلبچه است. اسفند سال ۱۳۶۶. سعید همه‌چیز را از پشت شیشه مات ماسکی می‌بیند که به صورتش زده. آن دورها، آن ابر شیمیایی آمده پایین، پخش شده، مه شده، رسیده به آن روبه‌رو، به جایی که زن و مرد و پیر و جوان، هراسان و با سرفه و فریاد زنان، می‌دوند و از مه می‌آیند بیرون تا برسند به برکه آبی که شاید شنیده‌اند شیمیایی به آن کارگر نیست. خیلی‌ها نرسیده به آب می‌افتند و خیلی‌ها با سر می‌اقتند توی آب. تا نگاه سعید از طرفی به طرف دیگر بچرخد، تا به خودش لعنت بفرستد که« چرا انقدر دستم بسته است» تا با نگاه از دوستان مات‌مانده و ماتم‌زده دیگرش راه چاره بخواهد، پاهایش را می‌بیند که ناچار است از روی جنازه‌ها رد شود و … دست‌هایش را می‌بیند که توی دست‌های رعشه‌زده یک مرد کرد اسیر است و آن برکه روبه‌رو را می‌بیند که حالا دیگر انباشته از جنازه‌های شناوری است که باد هم کرده‌اند و آن دشت، بله، آن دشت روبه‌رو را می‌بیند که در اوج سبزی و زیبایی و نورافشانی آسمان بهاری قدم به قدمش جنازه افتاده و زندگان فراری از همه‌جا و همه‌طرف، هنوز می‌آیند، هنوز می‌آیند، هنوز می‌آیند. آسمان آبی لبریز از پرندگان بهاری است. شور عاشقانه در پروازشان جاری است. سعید از آنها دل می‌کند و دخترکی زیبا را می‌بیند که در اوج گرسنگی سرش را گذاشته روی سینه مادر بی جانش و  از او شیر می‌خواهد…»

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “همسفر آتش و برف”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *