پیرمرد انگشتهای لرزانش را روی بخارهایی که
از کاسه بلند میشد، می چرخاند.
بخارها به شکل حیوانات خیالی
بالا می رفتند
و زیر سقف ناپدید میشدند.
دهان شهاب الدین خشک شد.
پیرمرد ناگهان مکث کرد.
پارچه ای روی سرش انداخت.
سرش را به کاسه نزدیک کرد
و با خنده ای خشک و گوش خراش گفت تو به اینجا اومدی
تا از اسرار کیمیا و کتابی که در دست داری آگاه شوی شهاب الدین با صدایی که
به سختی شنیده میشد پاسخ داد: من… اومدم درباره کیمیا
و اسرار کهن بپرسم
پیرمرد عصایش را از روی زمین برداشت.
به طرف او گرفت و با صدایی بلند گفت:
آیا آماده ای برای آنچه میخواهی قربانی کنی؟

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.