حورا همان طور به حالت نشسته روی زانو پیش می رود تا به یک قدمی جوان خسته می رسد. دوزانو مقابلش می نشیند؛ مانند دختربچه ای که در محضر بزرگی زانوی ادب بر زمین می گذارد. کمی پریشان است، کمی هم نگران اما نه آن قدر که قلبش به تپش درآمده باشد یا زانوانش بی اختیار بلرزند یا لبش را به دندان بگزد. در این لحظات راست قامت تر از رئوف به نظر می رسد.
می گوید تو مگس نیستی تو برای من عقاب بلند پروازی هستی که آن بالاها می پری بالای ابرها خیلی دور از زمین میترسم آن قدر بلند بپری که از دسترسم خارج بشی راست میگم رئوف به خدا راست میگم تو من را می ترسانی

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.