پس از بیست سال
| وزن | 590 گرم |
|---|---|
| نویسنده | سلمان کدیور |
| ناشر | شهرستان ادب |
| نوبت چاپ | 10 |
| pa_cover_type | شومیز |
| موضوع | داستان تاریخی |
| قطع کتاب | رقعی |
| سال انتشار | 1397 |
| تعداد صفحه | 752 |
| جلد کتاب | شومیز |
| زبان کتاب | فارسی |
1.500.000 تومان
در انبار موجود نمی باشد
معرفی کتاب پس از بیست سال
رمان «پس از بيست سال» يكي از قوي ترين رمان هاي به شدت عاشقانه و به شدت ديني است! كه «سلمان كديور» با قلم قوي و بيان داستاني جذابش آن را به يكي از ماندگارترين آثار ادبيات ديني و مذهبي تبديل كرده است. شرح وقايع تاريخي در قالب رمان و داستان بلند، از رويكردهاي نويسندگان خاص است كه كديور توانسته است به خوبي از پس آن برآيد. اين كتاب از عشقي زميني در سرزميني شوم و كنيه خيز شروع شده و در وادي مقدس و بلاخيز كربلا پايان مي يابد. رسيدن از آن جا به اين جا حكايتي خواندني است كه از همان ابتدا مخاطب را با خود همراه مي كند و تا پايان مي كشاند.
سليم كه در خانداني اشرافي از نوع اميران شامي و درباري معاويه زندگي مي كند، تير عشق راحيل دختر ذوالكلاع حميري بزرگ بزرگان شام به قلبش اصابت مي كند و دلباخته مي شود. از آنجايي كه ذوالكلاع حاضر نيست دخترش را به يك جنگجو بدهد و از سويي پدر سليم تعصب به جنجگو بودن پسرش در لشكر معاويه دارد، اين عشق آتشين دچار چالش مي شود. اين مشكل زماني به اوج مي رسد كه راحيل به همراه پدر عازم مصر است، جايي كه پسر حاكم مصر قرار است از او خواستگاري كند. توصيف لحظاتي كه سليم يك روز قبل از حركت راحيل مخفيانه به ديدارش مي رود حكايتي دارد جدا. سر انجام اين عشق چه مي شود؟
لحظاتي از كتاب تصوير كربلاست. لحظه اي كه سليم و فرزندانش در يك جبهه و برادرش زيد و فرزندش در جبهۀ ديگر مقابل هم ايستاده اند. زيد زماني هم بازي كودكي حسين(ع) بوده و حالا چه شده كه رفاقت كودكانه به خصومت روزهاي پيري تبديل شده؟ چه شده كه امير زادگان شامي حالا جان بركف در ميدان كربلا صف حق و باطل را تشكيل داده اند؟ بر فرزند زيد چه گذشت كه به ركاب عموي ياغي خويش پيوست تا در عاشورا به رستگاري برسد؟
از عاشقانه هاي شام تا عاشقانه هاي كربلا داستان ها جاريست. نويسنده اين لحظات ابدي را با قلمي جادويي به زيبايي به تصوير كشيده و تقديم مخاطبين خود كرده است.
«دختر دوباره به كوه خيره شد. نمي دانست بايد آن را دوست داشته باشد يا كه از آن بيزاري بجويد؛ خاطرۀ آن روز طوفاني و سخت را به شيريني به ياد آوَرَد يا به تلخي فراموش نمايد. جبل الشيخ در آن سرماي بي رحمش در زندگي او آتشي انداخت كه هنوز به آن مبتلا بود، آتشي كه هرچه تلاش كرده در دامنش شعله نگيرد، نتوانسته بود. ابتدا شراره اي كوچك بود؛ كم جان و كم حرارت؛ فقط درخشندگي داشت و چشم نواز بود، اما اندك اندك فروزان گشت، شعله كشيد و او را در خود گرفت.
اُم منصور از مرد مسلح نقاب پوشي كه قدم به قدم محمل حركت مي كرد، پرسيد: به شهر چقدر مانده؟…»




دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.