آبتین سعی کرد قیافۀ بیتفاوتی بگیرد: «شاید شبیه چیزایی باشه که مامدریا تعریف میکنه! شما دیدی؟»
پدرام نگاهی به مامدریا که با کمک مامان غذا میخورد، کرد: «نه. ما از مسیر یه راهروی سرپوشیده میریم کنار اسکله. اونجا یه انبار بزرگ هست که پر از جعبههای بزرگه و ما اون جعبهها رو جابهجا میکنیم. همین!»
آبتین دیگر چیزی نگفت. وقتی شام تمام شد، به مامدریا کمک کرد تا روی تختش بخوابد و خودش لحاف و بالش برداشت و از راهپلۀ پشتبام بالا رفت. کمی بعد، حرارت پشتبام را از روی گلیم کهنهای که رویش دراز کشیده بود، حس کرد. دستهایش را زیر سرش قلاب کرد و در حالی که به ستارههای درشت آسمانِ بیابر و صاف نگاه میکرد، در خیالش باز بالای کوه رفت و از سوراخ دیوار به فوران آب چشمهها خیره شد.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.