کتاب بیچهرگان به قلم علیرضا محمودی ایرانمهر رمانی بین حماسههای ایران و یونان است که حماسهها را بینامتنی و در لفافه بیان کرده است تا حس کنجکاوی مخاطب را برانگیزد و او را به دل تاریخ ببرد.
داستان از یک بازگشت شروع میشود. بازگشت به زادگاهم مرو، برای دیدار زنی که آخرین دیدارش به سی سال قبل بازمیگردد. در میدان شهر جوانی خنیاگر افسانه میگفت و مردم با اشتیاق گوش میدادند. سرک که کشیدم دیدم داستان زندگی مرا روایت میکند. داستان جوانی به نام ماهان بیچهره. ماهان انگشتانی دارد که گاه دراز میشود و چون ریسمانی به اطراف گره میخورد. ماهان همیشه نقابی برچهره دارد که میخهایی طلاکوب آن را منقش کردهاند. میگویند نوشتههای روی آن را دیوها حکاکی کردهاند. پدر و مادرم از داستانگویان مرو بودند. شاید برای همین داستان زندگی من همچون رؤیایی شگفتانگیز از کار درآمد. این رؤیای شگفتانگیز را در بیچهرگان به نظاره بنشینید .
بیچهرگان داستان دو گوسان یا همان قصهگویان دورهگرد است که خود را در برابر هراسناکترین موقعیتهای تاریخی میبینند. یعنی زمانیکه مارکوس کراسوس در اوج قدرت امپراتوری روم به ایران اشکانی حمله کرده و میخواهد یکبار دیگر کاری را که اسکندر در روزگار هخامنشیان با ویرانی ایران انجام داد، تکرار کند .با فرمان بسیچ عمومی از طرف پادشاه اشکانی، ارد دوم، پدر و پسر گوسان به دنبال کسب تجربه واقعی از جنگ و غنا بخشیدن به داستانهایی که برای مردم میگویند، راهی پایتخت میشوند تا به سپاه اشکانی بپیوندند. این، سرآغاز ماجراهایی است که زندگی پدر و پسر گوسان را زیر و رو میکند و وظیفهای خطیر و دشوار بر دوش گوسان جوان قرار میدهد که میتواند سرنوشت تاریخ را تغییر دهد.
این دو گوسان ناخواسته درگیر زندگی قهرمان دیگری بهنام سورنا میشوند که امروز برای ما تا حدودی آشناست. سرداری بزرگ و بسیار هوشمند که ایران را در یکی از حساسترین لحظات تاریخیاش نجات داد. او همان کسی است که به گفته بسیاری از پژوهشگران نقش کلیدی در تولد شخصیت اسطورهای رستم داشت که بعدها در شاهنامه تجلی پیدا کرد. در این رمان خواننده میتواند بستر شکلگیری بسیاری از قهرمانان تاریخی و اسطورهای ایران چون گودرز و طوس و دیگران را نیز ببیند .
میگویند حماسه چون به غزل ختم میشود زیباست، چه رسد به آنکه غزل در حماسه در جریان باشد. بیچهرگان چنین است. در بیچهرگان حماسه به غزل ختم که نه، به غزل آغشته است. فضای عاشقانه در دل داستان همچون نخی نامرئی در جریان است و گاه به گاه با عبارتهایی چون «چشمان زیبای سمن به یادم آمدند و دلم فروریخت» این عاشقانهها را به یادمان میآورد.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.